در تاریخ هنر جهان تقریباً می توان گفت که هیچکس به اندازه کاراواجو از مرز بین نبوغ و جنون در دنیای هنر عبور نکرد. او نقاشی بود که از دل شب تاریک نور می کشید، در حالی که خود یکی از قهرمانان تاریک ترین داستان های خیابانی رم بود.
به گفته اقتصاددان ایرانی، میکل آنژ مریسی، معروف به «کاراواجو» (1571-1610)، نابغه دوران باروک، با سایه های خود تاریخ را ثبت کرد و نه با رنگ هایش در نقاشی. او با ترکیب دقیق پیکره های انسانی با نورپردازی اغراق آمیز، دریچه ای جدید به دنیای نقاشی های مذهبی گشود.
با این حال، کار هنری او با پرونده های جنایی اش، از قتل و دوئل گرفته تا زندان و فرار، آمیخته است. کاراواجو هنرمندی بود که خشونت درونی خود را به هنر تبدیل کرد. ویژگی اصلی آثار او که همیشه آنها را خاص می کند، نمایش حماسی شخصیت ها در دل تاریکی مطلق است. سبکی که شاید به نوعی درگیری های درونی این هنرمند خشمگین را به زیباترین شکل ممکن به تصویر می کشد.
در دوره رنسانس، زمانی که نقاشان قدیسان را در هاله ای از نور بهشتی به تصویر می کشیدند و مدل های آنها را از میان اشراف و زنان اشراف انتخاب می کردند، کاراواجو مدل های خود را از بین گداها و ولگردهای مست در بارها انتخاب می کرد. می گویند وقتی «مرگ مریم باکره» را نقاشی کرد، بعداً متوجه شدند که او از جسد زن غرق شده ای که در رودخانه نفخ کرده بود، الگو قرار داده است.
«مرگ مریم باکره» اثر کاراواجو
کاراواجو اساساً معتقد بود که نقاشی فقط نمایش زیبایی نیست و حقایق باید همانطور که هستند ظاهر شوند. برخی از معاصران او معتقد بودند که کاراواجو قدردان زیبایی سنتی نیست. ارنست گامبریج در تاریخ هنر خود گفت که او یکی از اولین هنرمندانی بود که توسط منتقدانش به عنوان یک “ناتورالیست” محکوم شد.
یکی از آثار او با عنوان «ناباوری سنت توماس» با واکنش های منفی بسیاری مواجه شد. در این اثر سه حواری به زخم در پهلوی مسیح اشاره می کنند و حتی یکی از آنها دست خود را در زخم می گذارد. بر خلاف رسم معروف در آثار آن دوره، حواریون در این تصویر لباس مجلل به تن ندارند. این موضوع نیز خشم بسیاری از مذهبی ها را برانگیخت. همچنین شک توماس در مورد زخم مسیح، مذهبیون را راضی نکرد. اگرچه در کتاب مقدس به صراحت آمده است: «دست خود را دراز کن و بر پهلوی من بگذار و کافر مباش، بلکه ایمان بیاور».

«کفرگویی به سنت توماس» نوشته کاراواجو
البته نقطه عطف زندگی کاراواجو در 28 مه 1606 اتفاق افتاد. او به یک جنگنده و چاقوکشی معروف بود و با مردی به نام رانوچیو توماسونی در چیزی که احتمالاً یک بازی شرط بندی بود درگیر شد. در این نزاع، کاراواجو حریف خود را کشت، فرار کرد و به یک مرد تحت تعقیب تبدیل شد.
کاراواجو به جنوب ایتالیا و شهرهای ناپل، مالت و سیسیل گریخت. در این سالهای آوارگی و ترس، معروفترین نقاشیهای او روی بوم کشیده شد. او نقاشی های خود را با رنگ سیاه می پوشاند و سوژه ها را با نور شدید و ناگهانی برجسته می کند.

«سین جارمه» اثر کاراواجو
در سال 1608، کاراواجو به مالت رفت، جزیره ای که تحت کنترل شوالیه های معبد بود. او با حمایت یکی از حامیانش به شوالیه های سنت جان معرفی شد تا با کسب عنوان شوالیه عدالت، گذشته خود را زیر سایه این عنوان پنهان کند. در همان سال کاراواجو آرزوی خود را برآورده کرد و در این دوره یکی دیگر از شاهکارهای خود را به نام «سر بریدن جان باپتیست» خلق کرد.
به گفته آندریا پوملا در کتاب «کاراواجو: هنرمند در قاب تصویر»، این اثر نه تنها بزرگترین شاهکار کاراواجو است، بلکه یکی از مهمترین آثار در کل تاریخ نقاشی غرب است. جاناتان جونز، منتقد هنری نیز تابلوی “سر بریدن جان باپتیست” را در فهرست 10 اثر برتر تاریخ هنر همه دوران قرار داد و در این باره گفت که در این شاهکار مرگ و ظلم انسان برهنه به تصویر کشیده شده است. زیرا ابعاد عظیم و سایه های هولناک آن ذهن مخاطب را می ترساند و هجوم می آورد.

«سر بریدن جان باپتیست» اثر کاراواجو
اما طعم خوب این اعتبار جدید چندان دوام نیاورد. تنها یک ماه پس از دریافت نشان شوالیه، خلق و خوی سرکش کاراواجو دوباره شعله ور شد و درگیری با یک شوالیه ارشد او را به دردسر انداخت. در این روزهای تبعید، برادرزاده پاپ، اسکیپیون بورگزه، تلاش می کرد تا عفو خود را خاتمه دهد. کاراواجو با شنیدن این خبر، دیوید را با سر جالوت به عنوان یک اعتراف بصری نقاشی کرد تا با خود به رم ببرد. در این نقاشی دیوید سر بریده جالوت را در دست دارد. جالب اینجاست که کاراواجو صورت خود را روی سر بریده جالوت نقاشی کرده است.

«دیوید با سر جالوت» اثر کاراواجو
او در ژوئیه 1610 به رم رفت، اما توسط نگهبانان بندر یا به اشتباه یا به دلیل عدم آگاهی آنها از عفو دستگیر شد. اگرچه کاراواجو با پرداخت رشوه آزاد شد، اما پس از آزادی متوجه شد که قایق و تمام نقاشی هایش به حراج گذاشته شده اند. او برای بازیابی آثارش 100 کیلومتر پیاده روی کرد، اما در 18 ژوئیه 1610 بر اثر مالاریا در 38 سالگی درگذشت.
